۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

عجب از مردمان فرنگ

از يك سو حافظ و مولانا كه همه ي هستي شان از حضرت محمد(ص) و قرآن است را مي پرستند، از سوي ديگر كاريكاتور هاي زننده بر اساس روايات جعلي براي حضرت محمد(ص) نيز در اروپا كشيده مي شود.

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

فال حافظ

تفالي به ديوان حضرت خواجه ي شيراز زدم، حالي به ما داد كه حالمان را گرفت:
مدعي خواسـت كه آيـد به تماشــاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه ي نامحرم زد
ياد رباعي اي از حضرت ابوسعيد ابوالخير افتادم:
گر خـلق چنـان كه مـن منـم دانـندم
همچون سگي از درون بدر رانندم
ور زانـچه درون برون بگردانندم
مــســتـوجب آنـم كــه بسـوزانـندم
پ.ن. البته حضرت مولانا مي فرمايد: كار پاكان را قياس از خود مگير.

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

خدايا نامه

خدايا، اگر شايستگي ي دوستي ات را نداريم، شايستگي ي بندگي ات را ببخشاي، اگر ني، سگي، اگر ني، خاك راهت، اگر ني، بگذار خاك راهِ دوستانت باشيم... «هيچ»ي كه خودْ والا مقامي است.

پ.ن.1. عوام مي گويند:«كاسب حبيب الله است»! و حضرت «خواجه عبدالله» كسي چون «محمد مصطفي» را لايق اين مقام مي داند!
پ.ن.2. «حبيب الله» چگونه در مقام «بندگي ي مظاهر دنيا»!

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

فترت

فترت لازمه ي راه كمال است، اين را بايد دانست براي جلوگيري از نااميدي.

پ. ن. اصلِ قسمتِ اولِ سخن، متعلق به حضرت «خواجه عبدالله انصاري» است.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

شكستن غرور

ضربه اي كه استاد به شاگرد براي شكستن غرورش مي زند، شايد مثل ضربه اي باشد كه الماس گر به الماس مي زند، دقيق، حساب شده، از نقطه ي مشخص، با شدت مشخص، از جهت مشخص.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

حكايتي از سرگذشت عرفا

با سلام خدمت خوانندگان گرامي،

در كتاب تفسير قرآن ميبدي، حكايتي بس عجيب نقل شده بود كه باز آوري آن در اين جا خالي از لطف نخواهد بود.(تفسير آيه ي 84 سوره ي مائده) در ادامه به ذكر آن حكايت مي پردازيم:

داستان جوان و جنيد و شبلي: گويند در روزگار جنيد و شبلي (دو بزرگوار جهان عرفان) پيرزني را فرزندي بود كه او را ناخلف مي شمردند و از عجايب تقدير خبر نداشتند و ندانستند كه اين خلف و نا خلف بودن نقدي است كه به دست تقدير در ضرّاب خانه ي ازل زده اند و كس را بر آن اطّلاع نداده اند، آن پسر را همه روز در خرابات مي ديدند آشفته روزگار!

مادر او شب و روز دست به دعا برداشته و در خداي مي زارد و مي نالد كه: بارخدايا اين جگر گوشه ي ما را از اين گرداب گناه كاري به در آر، و از جام بيداري او را شربتي ده، تا دل ما فارغ گردد، ناگهان هاتفي ندا در داد كه: اي پيرزن، خوش باش كه ما اين پسر را در كارِ دلِ پر درد تو كرديم و آن گاه دانه ي شوق بر دام محبّت براي صيد او بستيم، تا پيرزن در اين انديشه بود جوان از در درآمد آشفته و سرگردان، نعره همي كشيد و همي گفت: خداي من كجا است؟ خداي من كجا است، كجايت جويم اي ماه دل ستان از كجات خوانم اي دلرباي دوستان! اي مادر، خداي من كو؟ دل گشا و رهنماي من كو؟ مرهم خستگي من كو؟ داروي درماندگي من كو؟ امروز كجا به دست آيد اين چنين خراباتي تا به غبار قدم او تبرّك گيرم و آن را كُحلِ ديده ي خويش سازم؟ چه نيكو گفت آن جوان مرد:

در زوايـــاي خــرابـــات از چـنيــن مســـتان هنوز

چنــد گويــي مرد هست و مرد هســت آن مرد كو؟

بر درخـــتي كــاين چنين مرغان همي دستان زنند

زان درخت امروز اصل و بيخ و شـاخ و وَرد كو؟

از بــراي اُنــس جــان انــدر ميــان اِنـــس و جان

يـك رفيــقِ هــم ســـرشــتِ هــمدمِ هــمــــدرد كو؟

هم چنان همي بود تا ديگر روز هر ساعت سوخته تر و واله تر! ديگر روز مادر او را نزد مشايخ شهر برد و گفت: اين پسرم را درمان بسازيد و اين درد را درمان كنيد، ايشان درماندند و گفتند: اين دردي بس استوار است و جاي گير، تدبير آنست كه او را به بغداد نزد پيران طريقت جنيد و شبلي بري كه اوتاد جهان ايشانند. پيرزن با هزاران رنج پسر را به بغداد برد، روز ديگر جنيد در وي نگريست، قابل نظر ربوبيّت ديد و از باطن آن جوان فهميد كه خورشيد دولت از زير ابر بشريّتِ او مي درخشد! گفت: اي پيرزن، او را به مكّه بر، نزد دو نفر پيران جهان كه درمان درد نزد ايشان است.

مادر با هزاران مشقّت پسر را به مكّه برد، شاهان طريقت چون او را بديدند گفتند: عجب جواني است! نسيمِ صباي دولتِ فقر از سرِ زلف او مي دمد! او را به كوه لبنان بريد كه بنياد روزگار آنجا است، مادر سرگردان گفت: پسرجان برخيز كه هرآينه زير اين گليم چيزي است! آنگاه سر و پاي برهنه، با شكم گرسنه روي در بيابان نهادند تا به كوه لبنان رسيدند:

پويان و دوانند و غريوان، به جهان در

در صومعه و كوهان، در غار و بـيابان

يك چند در آن صحرا گشتند تا به كنار چشمه ي آبي رسيدند، شش كس را ديدند ايستاده و يكي در پيش نهاده، چون آن جوان را ديدند استقبال كردند و گفتند: دير آمدي، نماز كن بر اين مرد! كه وي غوث جهان بود و چون از دنيا بيرون مي شد وصيّت كرد كه خليفه ي من در راه است همين ساعت رسد! او را گوييد بر من نماز كند و مرقّع من درپوشد و به جاي من نشيند! آن جوان رفت و غسلي كرد و مرقّع شيخ درپوشيد و انوار خدايي بر نقطه ي دلِ وي تجلّي كرد! و مشكلات شريعت و اسرار طريقت همان دم بر دل وي كشف شد! پسر فراز آمد و آن شيخ را غسل بداد و بر او نماز گزارد و او را در خاك نهاد و به جاي او نشست، پيرزن چون ديد در دم آهي كشيد و جان بداد!

هر مرحله اي كه بود راهي كرديم

وزآتـــش دل، آتــشـــگاهي كرديم

در هـــر چيـــز بتا نــگاهي كرديم

ديديـم درآن نقش تو، آهــي كرديم

آري، جان و جهان كَشِش اين كار كند و جذبه ي الطاف الاهي اين رنگ دارد!!! كه جذبه ي حق موازي عمل و جهان است!

هو مدد

چهارشنبه 21 / 7 / 1389

ساعت 31 : 21

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

ما به كجا مي رويم؟(1)

اخيراً كتابي با عنوان «پيشگويي آسماني» از بزرگواري به دستم رسيده است از آقاي «جيمز ردفيلد» و با ترجمه ي خانم «ستاره آخوندي» كه خواندن آن را شروع كرده‌ام.
كتاب حول مسايل كتيبه اي است كه گويا در كشور پرو كشف شده است و اين كتيبه ي بسيار قديمي، توسط باستان شناسان ترجمه شده، اما به دليل حقايقي كه براي بشر امروز افشا مي كند، از سوي كليسا، سخت مورد غضب قرار گرفته و كساني كه راجع به آن افشاگري مي كنند، به نوعي سر به نيست شده و از فعاليت روشنگرانه ي آنها جلوگيري مي شود.
نكته ي قابل تامل در اين كتابها، كه اكثراً با تيراژ بالا و با بيشترين تجديد انتشار در كشورهاي غربي به چاپ مي رسند، زير سوال بردن مباني فلسفي-علمي غرب به عنوان شاكله ي رشد و پيشرفت تكنولوژي امروزي است. جالب است كه انسانها در كشورهاي پيشرفته و توسعه يافته، بيشتر به دنبال اين مسايل هستند و اصولي كه تا دو دهه پيش اصرار داشتند به دنيا بفهمانند براي رشد آنها ضروري است را به كلي زير سوال مي برند، اما ما در ايران، با داشتن منابع غني از اين دست، راهي را مي رويم كه نه با اصول شرقي ي خودمان، نه با آموزه هايي كه بزرگان معنويمان برايمان به جا گذاشته اند، نه با اصولي كه هم اكنون در غرب به مدت بيش از يك دهه است مورد توجه جدي قرار گرفته(1) و سعي در كنار زدن افكار كليسايي (2) دارند، هم خواني ندارد و اصولاً بي راهه مي رويم.
به عنوان مثال در همين كتاب «پيشگويي آسماني»، تاكيد بر بيدار شدن و آگاهي بشر مورد توجه قرار گرفته و انواعي از آگاهي يا بصيرت يا بيداري، كه بشر امروز به صورت طبيعي به آن مي رسد و يكي پس از ديگري آنها را كسب مي كند نام برده شده و با ذكر شواهدي به آن پرداخته شده است. با خواندن كتاب، انواعي از آگاهي را درون خود مي يابيد كه 20 سال پيش، پدران و بزرگترهاي ما قادر به درك آن ها نبودند. هر چند ممكن است، امروزه كساني با سن بالا به اين آگاهيها برسند، چون به طور طبيعي اواخر هزاره ي دوم ميلادي، زماني است كه بايستي بشر به اين آگاهيها برسد و سن افراد در رسيدن اين برهه از تاريخ تاثيري ندارد. اين مطلب در كتابي با عنوان «علايم ستاره اي» از خانم «ليندا گودمن» و با ترجمه بسيار خوب خانم «فريده مهدوي دامغاني» نيز قيد شده بود. براي دانستن اين آگاهيها ابتدا كتاب «پيشگويي آسماني» از آقاي «جيمز ردفيلد» و سپس كتاب «بصيرت دهم» از همين نويسنده قابل تامل است.
پ.ن.1:
نگاهي به عناوين پرفروش ترين كتابها در چند سال اخير در آمريكا و اروپا بياندازيد - اگر از چند قلم رمانهاي تخيلي با بار قدرتهاي فراطبيعي انسان كه فاكتور بگيريم بيشتر به كتابهايي بر مي خوريم كه مي توان آنها را در زمينه اي با نام «عرفان غربي» دسته بندي كرد كه صد البته، زاييده ي تعليمات بزرگان معنوي شرق و غرب و تطابق هايي با علم غربي به معناي تجربه گرايي براي شروع خلاصي ذهن از بند لگامهاي سنگين انديشه ي غربي و رهايي از صلبيت 400 تا 500 ساله مي باشد
پ.ن.2:
بخوانيد افكار ديني -هر كدام از دينها