۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

رباعي ناب

امروز يك رباعي از عزيز بزرگواري (ن.خ.)به دستم رسيد كه حيف ديدم آن را با شما گراميان به اشتراك نگذارم:
زرتــــشـــت بيـا كه بـا تـو امّـيد آيـد
شب نيز به طرز روز، خورشيد آيد
تـاريــخ اگر دوباره تــكــرار شــود
آدم به طــواف تــخـت جمشــيد آيد

زنده باد ايران وايراني بيدار

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

زندگاني حضرت ابوسعيد ابوالخير


حضرت ابوسعيد ابوالخير از بزرگان عرفان و طريقت است كه در ادامه شرحي مختصر از كودكي و جواني آن بزرگوار را به نقل از ايميلي كه بزرگواري برايم ارسال كرده بودند آورده‌ام، با خواندن اين ايميل بيشتر و بيشتر بر باورم افزوده شد كه :

كار پاكان را قياس از خود مگير***** گر چه باشد در نوشتن شير و شير

شما را به خواندن اين سرگذشت عجيب دعوت مي‌نمايم:



پادشاه عهد بود بر جمله اكابر دين و مشايخ طريقت و كس بدو نرسيده الا به بزرگى او معترف شده و از هيچ كس چندان رياضات و كرامات مشاهده نشد كه از او و هيچ شيخ را چندان اشراف نبود كه او را در انواع علوم به كمال بود و گويند كه در ابتداء قرب سى هزار بيت از اشعار عرب خوانده بود و در تفسير و فقه و احاديث و علوم طريقت و حقيقت حظى وافر داشت و در عيوب نفس ديدن و مخالفت هوا كردن به اقصى الغايه بود و در فقر و فنا و ذل و تحمل شأنى عظيم داشت و در لطف و سازگارى آيتى بود و از اين جهت گفته است كه هر جا سخن ابوسعيد رود همه وقت‏ها خوش شود زيرا كه از ابوسعيد هيچ نمانده است و پدر او عطار بود ابوالخير نام وقتى به جهت خودسرائى ساخت و همه در و ديوار آن را صورت محمود و پيلان او بنگاشت ،بوسعيد طفل بود ؛گفت :«بابا از براى من هم خانه‏اى بساز ساخت ،او بر در و ديوار آن خانه همه الله الله بنوشت ،پدرش گفت :«اين چرا مى‏نويسى ؟» گفت :«تو در سراى خود نقش سلطان خود نگاشته‏اى من نيز در خانه خود نام سلطان خود مى‏نويسم ،پدرش را وقت خوش شد و از آنچه كرده بود پشيمان گشت و آن همه نقش‏ها محو كرد و دل بر كار شيخ نهاد ،شيخ گفت :«آن وقت كه قرآن مى‏آموختم پدرم مرا به نماز آدينه برد ،در راه شيخ ابوالقاسم بشير كه از كبار مشايخ بود ،پيش آمد و گفت :«كه ما نمى‏توانستيم رفت كه ولايت را خالى مى‏ديديم و اين درويشان ضايع مى‏ماندند اكنون كه اين فرزند را ديدم ،ايمن گشتم كه عالمى را از اين كودك نصيب خواهد بود » پس گفت :«چون از نماز فارغ شوى او را پيش من آور» پدرم مرا به نزديك او برد ،بنشستيم و طاقى در صومعه او بود نيك بلند ،پدر مرا گفت :كه مرا بر كتف برگيرد كه تا قرصى كه در آن طاق است فرو گيرم ، پدر مرا برگرفت و من آن قرص را برگرفتم ،قرصى بود جوين و چنان گرم بود كه دست مرا از گرمى آن خبر نبود پس شيخ چشم پرآب كرده آن را از من گرفته دو نيمه كرد و نيمه به من داد و گفت :«بخور» و نيمه خود بخورد و پدر مرا از آن هيچ نصيب نداد . پدرم گفت :«چونست كه ما را از آن تبرك نصيب نكردى ؟» شيخ گفت :«سى سال است تا اين قرص را بر اين طاق نهاده‏ام و ما را وعده كرده‏اند كه اين قرص در دست هر كس گرم شود ختم اين حديث بر وى خواهد بود .اكنون تو را بشارت باد كه اين كس پسر تو خواهد بود .» پس اين كلمه مراياد داد و گفت :«لئن تردّ همتك مع الله طرفة عينٍ خير لك مما طلعت عليه الشمس .» (اگر يك طرفة العين همت خود را با حق دارى بهتر از آنكه مملكت روى زمين از آن تو بود) پس باز مرا گفت :«كه خواهى كه سخن خداى گويى؟»گفتم :«خواهم گفت» پيوسته در خلوات مى‏گوى و بگو رباعى :

من بى تو دمــى قرار نتوانــم كرد *****و احسان تو را شمار نتوانم كرد

گر بر تن من زبان شود هر موئى ***** يك شكـر تو از هزار نتـوانم كرد

و ما همه روز اين مى‏گفتيم تا به بركت اين در كودكى راه حق بر ما گشاده گشت و گفت :يك روز از دبيرستان مى‏آمديم ،نابينايى بود ،مرا پيش خود خواند و گفت : «چه كتاب مى‏خوانى ؟»گفتم فلان كتاب ،گفت :«مشايخ گفته‏اند حقيقةالعلم ما كَشَفَ على‏السرائر» .و ما نمى‏دانستيم كه حقيقت را معنى چيست و كشف چه باشد تا بعد از شصت سال خدا ما را معلوم گردانيد . پس شيخ بعد از آن به مرو رفت و پنج سال پيش امام قفال تحصيل كرد ،چنانكه همه شب در كار بود و همه روز در تكرار تا يك روز به درس آمد چشم‏ها سرخ كرده ، قفال گفت :«بنگريد تا اين جوان شبانه در كار بوده» و بدو گمان بد برد .پس به شب او را گوش داشتند ،ديدند كه خود را نگونسار كرده و ذكر مى‏گفت و خون از بينى و چشم او مى‏آمد ،كه روزى ديگر استاد از آن معنى با او كلمه‏اى بگفت شيخ از مرو برفت و به سرخس آمد و با ابوعلى زاهد تعلق گرفت و يك سبق سه روز بگرفتى و آن سه روز در عبادت بودى گفت :«يك روز مى‏رفتم لقمان سرخسى را ديدم بر تلى خاكستر نشسته و پاره بر پوستين مى‏دوخت و ابريشمى چند بر چوبى مى‏بست كه اين رباب است و گرداگرد او از نجاست و او از عقلاء مجانين بوده است ،چون مرا ديد پاره‏اى نجاست بشوريد و بر من انداخت ،من سينه پيش او نهادم و آن را به خوشى قبول كردم پس پاره‏اى رباب بزد و گفت :«اى پسر بر اين پوستين دوختمت». گفتمش :«حكم تو راست» .بخيه‏اى چند بزد و گفت :«براينجا دوختمت» . پس برخاست و دستم بگرفت و با خود مى‏برد .در راه پير ابوالفضل حسن كه يگانه عهد بود ،پيش آمد و گفت :«يا ابوسعيد راه تواين است كه مى‏روى ،راه خود رو .» پس لقمان دستم به دست او داد و گفت :«بگير او از آنِ شماست .» پس من بدو تعلق كردم و او گفت :«124هزار پيغمبر مقصود همه آن بود كه خلق بگويند الله و او را باشند .كسانى كه سمعى داشتند اين كلمه را چندان متذكر شدند تا همه اين كلمه گشتند و در اين كلمه وجود خود را محو و مستغرق نمودند . شيخ گفت :«اين سخن ما را صيد كرد» .ديگر روز كه به درس آمديم بوعلى تفسير آيه «قل الله ثم ذرهم» مى‏گفت ،در آن ساعت درى در سينه ما گشادند و ما را از ما بستدند .امام ابوعلى آن تغيير در ما بديد ،پرسيد كه :«دوش كجا بودى ؟» گفتم :«نزد پير شديم ،او را ديديم كه واله و متحير اين كلمه گشته بود» .پس روز ديگر به خدمت پير ابوالفضل شدم ،پير چون مرا ديد فرمود :«مستك شده همى ندانى ،پس و پيش اى ابوسعيد درآى و بنشين كه اين كلمه با تو كارها دارد» . شيخ گفت :«مدتى در تذكر اين كلمه بودم» . روزى ابوالفضل گفت :«لشكرهاى حق به سينه تو تاختن آرد ،پس گفت :تو را بردند ،برخيز و خلوت طلب كن» . شيخ گفت :مابه مهنه باز آمديم و هفت سال در كنجى بنشستيم و پنبه در گوش نهاده و پيوسته مى‏گفتيم «الله الله» هر گاه كه خوابى يا غفلتى درآمدى سياهى با حربه آتشين از پيش محراب پديد آمدى و با هيبت تمام بانگ بر من زدى و گفتى «قل هوالله» تا وقتى كه همه درون‏هاى ما بانگ در گرفت كه «الله الله» و در اين مدت جامه من پيراهنى بود ،هر گاه بدريدى پاره‏اى بر وى بدوختمى تا آنكه ده من شده بود و هفت سال پيوسته صائم بودم و هر از سه روز به يك قرص جوين روزه گشادمى و شب و روز نخفتمى و به هر نماز فريضه غسلى كردمى ،بعد از هفت سال از خلوت برآمدم و رو به صحرا نهادم و پيوسته در تذكر آن كلمه بودم و در صحرا گياه مى‏خوردم و مدت يك ماه در صحرا گم شدم پدرم مرا مى‏طلبيد و به خانه مى‏برد . نقل است كه پدر شيخ گفت :كه من شبى در سراى به زنجير كردمى و گوش داشتمى تا بوسعيد بخفتى ،چون او سر باز نهادى گفتى كه خفت و چون سحرگاه برمى‏خاستم بوسعيد را نمى‏ديدم ،شبى برخاستم او را نديدم و هم چنان زنجير در سراى بسته بود ،متحير شدم ،چند شب گوش داشتم ،صبح از در درآمدى آهسته در جامه خواب رفتى و من به روى او نمى‏آوردم كه تو كجا مى‏روى و چه مى‏كنى .آخر شبى خود را بيدار داشتم چون پاسى از شب گذشت ديدم از خانه بيرون رفت من نيز بر عقبش برفتم تا به رباطى كهن رسيد خانه‏اى در آن رباط بود در آن خانه شد و در فراز كرد و چوبى عقب در نهاد من از روزن نگاه مى‏كردم در گوشه آن خانه چاهى بود ،ديدم رسنى در پاى خود بست و يك سر رسن بر چوبى كه بر لب آن چاه نصب كرده بود بست و خود را معلق در چاه بياويخت و قرآن ابتداء كرد و تا سحرگاه ختم قرآن نمود آنگاه از چاه برآمد و در رباط مشغول وضو شد .من پيش از او به خانه باز آمدم و خفتم .او از پس من درآمد و به قاعده هر شب در جامه خواب خود رفت و آرام گرفت .پس من برخاستم و خود را از او دور داشتم و چنانكه معهود بود او را بيدار كردم و به نماز جماعت رفتيم و بعد از آن چند شب او را گوش داشتم ،هم چنان مى‏كرد . چندانكه روزها توانستى خدمت درويشان نمودى و مبرز پاك كردى و دريوزه كردى براى درويشان و اگر او را در مطلبى اشكالى واقع مى‏شدى در حال به سرخس رفتى معلق در هوا ميان زمين و آسمان و آن مشكل را از پير ابوالفضل پرسيدى . روزى يكى از مريدان ابوالفضل وى را گفت :كه گاهى ابوسعيد را مى‏بينم پروازكنان مى‏آيد ،در ميان آسمان و زمين ،ابوالفضل گفت :تو آن به چشم خود ديدى ؟گفت ديدم .گفت :تا نابينا نشوى نميرى و او در آخر عمر نابينا شد . پس يك بار شيخ را پيرابوالفضل پيش باز آمد و گفت :اكنون كار تو تمام شد در مهنه قرار گير و خلق را به خداى بخوان .پس شيخ هفت سال ديگر در بيابان گم شد و در آن مدت گل گز و خار مى‏خورد و با سباع نشست و برخاست مى‏كرد و گرما و سرما در او اثر نمى‏كرد تا آنكه ناگاه‏ بادى و دمدمه‏اى برخاست نزديك شد كه وى را ضرر رساند ،دانست كه از سرّى خالى نيست روى باز پس كرد آمد تا به دهى خانه‏اى بود و پيرزنى و پيرمردى آتش كرده طعامى ساخته . شيخ سلام كرد و گفت :مهمان خواهيد ؟گفتند :خواهيم .شيخ درون خانه شد و به غايت سرما بود طعامى بخورد و بخوابيد در خواب كسى به شيخ گفت :كه چند سال است تا گل گز مى‏خورى هرگز از تو هيچ كس چنين نياسود برو كه ما بى‏نيازيم در ميان خلق شو تا از تو آسايشى به دلى رسد . شيخ به مهنه باز آمد و او را چندان قبول پديد آمد و چندان خلق بر دست او توبه كردند كه وصف نتوان كرد و همسايگان همه خمر بريختند و كار به جايى رسيد كه گفت :پوست خربزه كه از دست ما بيفتادى بيست دينار از يكديگر مى‏خريدندى و يك روز ستور ما فضله بينداخت خلق فضله او را بر سر و روى يكديگرمى‏ماليدند و ما جمله كتاب‏ها در خاك كرديم بر سر آن دكانى ساختيم كه اگر بخشيدمى يا بفروختمى ديدن منت بودى يا امكان رجوع به مسئله و پس از آن ما را به ما نمودند كه آن ما نبوديم آوازى آمد از گوشه مسجدى كه «اولم يكف بربك» آيا كافى نيست تو را خداى تو ؟يعنى كافى است . پس از آن ندا نورى در سينه ما پديد آمد و حجاب‏ها برخاست تا هر كه ما را قبول كرده بود رد كرد تا بدانجا رسيد كه خلق هجوم كردند و به قاضى شدند و به كافرى و زنديقى ما گواهى دادند و ما را از شهر بيرون نمودند و ما به هر زمين و هر جا كه رفتيم گفتند اين مردود منافق را بيرون كنيد كه از شومى او گياه در زمين ما نخواهد روئيد و از آنجا به جايى ديگر مى‏رفتم ،در هيچ جا مرا فارغ نمى‏گذاردند تا روزى در مسجدى نشسته بودم ،زنان همسايه آن مسجد بر بام آمدند بر سر ما ريختند .پس ندا آمد «اولم يكف به ربك» ما را حالى دست داد تا جماعتيان از جماعت باز ايستادند و مى‏گفتند اين مرد ديوانه شد . چون كار ما به راندن رسيد ،به حدى شد كه هر پيرزنى رُشت و خاكستر و كثافت داشتى صبر مى‏كردى تا هر جا به ما رسيدى بر سر ما ريختى و چون كار به خواندن رسيد ،چنان شده بود كه اگر در همه جهان واقعه‏اى افتادى ،جز به ما گشاده نمى‏شدى و ما در هر دو حال حق را مى‏ديديم و محو در او بوديم و هيچ چيز به نظر ما در نمى‏آمد . بعد از آن ما را تقاضاى شيخ ابوالعباس قصاب پديد آمد كه بقيه مشايخ بود پير ابوالفضل وفات يافته بود ،در قبضى عظيم مى‏رفتم ،در راه پيرى ديدم كه كشت همى كرد .او را سلام كردم و از قبض خود شكايت نمودم ؟گفت :اگر خدا عالم را پر از ارزن كند و مرغى بيافريند كه هر هزار سال يك دانه از آن ارزن خورد ،آنگاه كسى بيافريند و سوز اين معنى و درد طلب در سينه وى نهان گرداند و فرمايد كه تا اين مرغ اين عالم را از ارزن پاك نكند تو به مقصود نخواهى رسيد و در اين سوز و درد خواهى بود ،هنوز از فضل خود او را وعده زود داده باشد .از اين سخن قبض ما برخاست و واقعه ما حل شد . پس شيخ به آمل شد پيش ابوالعباس قصاب و مدتى آنجا بود و ابوالعباس او را در برابر خانه خود خانه‏اى داد و شيخ در آن خانه پيوسته به مجاهده و ذكر مشغول بود و چشم بر شكاف در مراقب احوال خود و ابوالعباس بود . يك شب ابوالعباس فصد كرده بود رگش گشاده شد و جامه‏اش پر خون گشت‏ شيخ ابوسعيد آمد و آب آورد و دست او بشست و بايستاد و جامه او بستد و جامه خود بدو داد و ابوالعباس در پوشيد و بر سر زاويه شد .شيخ با جامه ابوالعباس نمازى كرد و بر ريسمان افكند و هم در شب خشكيد بماليد و فرا نورديد و پيش ابوالعباس برد اشارت كرد كه تو را در بايد پوشيد او به دست خود در بوسعيد پوشانيد . بامداد اصحاب نگاه كردند جامه بوسعيد در بر شيخ و جامه شيخ در بر بوسعيد ، تعجب كردند .ابوالعباس گفت :دوش جمله نثارها كه رفت نصيب اين جوان مهنه كى آمد ،مباركش باد .پس بوسعيد را گفت : بازگرد و به مهنه شو تا روزى چند اين علم شيخى بر در سراى تو زنند . شيخ به حكم اشارت بازگشت با صد هزار فتوح و چون به مهنه رسيد ،ابوالعباس وفات كرد .فى‏الجمله تا به چهل سالگى رياضات سخت كشيد چنانكه آن وقت كه نكاح كرده بود ،دو فرزندش پديد آمد هم در كار بود تا به حدى كه گفت :آنچه ما را مى‏بايست كه حجاب كلى مرتفع گردد و بستگى برخيزد و رستگى پيش آيد ، حاصل نمى‏شد . شبى در جماعت خانه و با مادر ابوطاهر گفتم :تا پايم به رشته محكم به ميخى باز بست و مرا نگونسار كرد و خود برفت و در ببست و ما قرآن آغاز كرديم گفتيم ختمى كنيم ،سود نخواهد داشت هم چنين خواهيم بود ما را از اين حديث مى‏بايد چشم خواه باش خواه نه ،پس خون از چشم‏هايم روان شد و بر زمين مى‏ريخت و من قرآن مى‏خواندم تا رسيدم به آيه «فسيكفيكهم الله» در حال آن حديث فرود آمد و مقصود نقد ما حاصل شد . مادر بوطاهر را آواز دادم تا مرا از چاه كشيد و گفت :كوهى بود بس بلند در زير آن غارى بود چنانكه هر كه فرو نگريستى از هوش برفتى با نفس گفتم كه تو را بر سر اين كوه مى‏برم اگر بخسبى از آنجا فرو افتى ،پس رفتم و قرآن آغازيدم ،چون ختم شد به سجود رفتم خوابم برد ،فرو افتادم چون بيدار شدم خود را در هوا ديدم زنهار خواستم خدا مرا بر سر كوه فرود آورد و گفت :ما از ابتدا هيجده چيز بر خود واجب كرديم و هيجده هزار عالم را از خود دور كرديم . روزه بر دوام داشتيم و از حرام پرهيز كرديم ،ذكر بر دوام گفتيم و همه شب بيدار بوديم و پهلو بر زمين ننهاديم و تكيه بر جايى نزديم و خواب جز نشسته نكرديم و روى از قبله نگردانديم و در هيچ مرد و زن ننگريستيم و در محراب نگاه كرديم و گدايى نكرديم و در همه احوال قانع بوديم و در تسليم نظاره بوديم و پيوسته در مسجد نشستيم و در بازار نشديم و هر شبانه روزى يك ختم قرآن كرديم و در بينايى كور بوديم و در شنوايى كر و در گويايى گنگ .نام ديوانگى بر ما نهادند ،روا داشتيم و هر حديث كه از حضرت رسالت «ص» شنيده بوديم بجا آورديم چنانكه شنيديم كه در حرب اُحد جراحتى يافته بود بر سر انگشتان پاى دو ركعت نماز كرد ،ما نيز به حكم متابعت بر سر انگشتان پا چهار صد ركعت نماز كرديم و هر چه از فرشتگان نقل كردند از انواع عبادات به همه قيام نموديم تا شنيديم كه بعضى نگونسار عبادت ميكنند ،ما نيز چندى به موافقت ايشان سر نگونسار ختم قرآن كرديم.


هو مدد

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

احوال عرفا در سير و سلوك به سوي حق

سير و سلوك به سوي حق را مرتبه ها و درجه هاست كه بزرگان عرفان ايران و جهان آن را با ديدگاه‌هاي متفاوتي ارايه نموده اند. اما اين طبقه بندي‌ها، در باطن يكي است. به عنوان مثال حضرت خواجه عبدالله انصاري آن را در صد ميدان توضيح داده است و قرآن نيز آن را هزار منزل توصيف كرده است. يكي از طبقه بندي‌هاي قابل توجه مربوط به دانشمند بزرگ پارسيان علي سينا (شيخ الرئيس ، ابوعلي سينا ، حسين بن عبدالله حسن بن علي بن سينا ، معروف به ابن سينا كه به تازگي مورد طمع غارت مشاهير توسط اعراب قرار گرفته است) مي باشد، كه مراحل عرفان را در 11 فصل بيان كرده است.

از اين 11 مرحله، 4 مرحله مربوط به سلوك و 7 مرحله مربوط به طريقت است.

نخستين مرحله‌ي سلوك، «اراده» نام دارد، كه جوينده‌اي كه در اين مرحله است را «مريد» مي‌نامند. مرحله بعد «رياضت» است. رياضت به سه جهت اهميت دارد: نخست، دور ساختن غير حق از راه حق، ديگر: تابع ساختن نفس اماره به نفس مطمئنه تا قواي تخيل و وهم به سوي توهمات مناسبات با امر قدسي كشيده شوند و از توهمات مناسب جهان زيرين و خاكي روي گردان شوند. سه ديگر: لطيف ساختن درون براي تنبه و آگاهي. مرحله‌ي سوم «اوقات» است كه پس از درست طي شدنِ مرحله‌هاي نخستين زيرِ نظر استاد، در صورت عدم تخلفِ جوينده به صورت طبيعي اتفاق مي‌افتد. خلسه‌هايي از مشاهده‌ي نور حق براي جوينده حاصل مي‌شود كه اين خلسه‌ها لذايذند و گويي آن‌ها برق‌هايي هستند كه به سوي او مي‌درخشند و سپس خاموش مي‌گردند. هر «وقتي» در ميان دو «وجد» قرار دارد. وجدي قبل از آن وقت و وجدي بعد از آن. و هر گاه او در رياضت فرو رود، حالات و غواشي «پرده‌ها» ي مذكور بيشتر مي‌شود. و هنگامي كه اتصال به جناب حق ملكه شد، در غير حالت رياضت نيز حاصل مي‌گردد و بدون آمادگي قبلي نيز روي مي‌دهد و در هر چيز جلوه‌ي حق را مشاهده مي‌كند.

وقتي «رياضت» به پايان رسيد و سالك به حق واصل گرديد، درون او آيينه‌ي حق مي‌گردد و لذات حقيقي به وي مي‌رسد و او از خود مسرور است، زيرا اثر حق در درون او هست. با اين حال او ميان نظر به حق و نظر به خود مردد است و هنوز وصول تام تحقق نيافته است.

آخرين درجه‌ي سلوك به سوي حق، درجه‌ي «وصول» ناميده مي‌شود. در مقام «وصول» تام ترددي كه در مرحله‌ي پيش بود از ميان مي‌رود و بيرون شدن از خود و وصول به حق ميسر مي‌گردد و درجات سلوك پايان مي‌يابد و درجات وصول آغاز مي‌گردد.] يعني به عبارتي، هفت وادي طريقت از اين نقطه آغاز مي‌شوند[

هو مدد

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

هِرات و چشتِ شريف


هِرات پس از کابل و قندهار سومین شهر پرجمعیت افغانستان و مرکز دومین استان بزرگ افغانستان ، استانِ هرات است و قطب صنعتی این کشور و مهمترین کانون فرهنگی و تاریخی افغانستان به شمار می‌آید. رودخانه معروف هریرود از کنار این شهر می‌گذرد. هرات با جمعیت ۳۴۹٫۰۰۰ نفر (برآورد رسمی سال ۲۰۰۶)، سومین شهر پر جمعیت افغانستان است و همراه با کابل، قندهار و مزار شریف یکی از چهار شهر بزرگ افغانستان به شمار می‌آید. ساكنانِ اصلی هرات به زبان فارسی با لهجه هراتی سخن می‌گویند.
شهرِ هرات، خاستگاهِ عرفاي نامي‌اي همچون «خواجه عبدالله انصاري» بوده است. این شهر آرامگاههای بزرگان اولیا و علما را در خود جای داده از این جمله می‌توان آرامگاه خواجه عبدالله انصاری معروف به «پیر هرات»، بزرگترین شاعر صوفی هرات، جامی، امام فخر رازی و خواجه محمد ابوالولید را نام برد. آرامگاه خواجه عبدالله انصاری در روستای گازرگاه در شمال شهر هرات است که به فرمان شاهرخ تیموری ساخته شد.
هرات در برخی منابع، به خاک اولیاء الله معروف است. این سرزمین تاریخی، همواره کانون علم و فرهنگ بوده، علماء و فضلای بزرگ را در دامان خویش پرورانیده‌است. در فهرست زیر نام تعدادی از آنها که در هرات به دنیا آمده یا زیسته‌اند آمده‌است:
* خواجه عبدالله انصاری مشهور به پیر هرات، عارف و شاعر سدهٔ پنجم هجری
* مولانا عبدالرحمن جامی، عارف و شاعر سدهٔ نهم هجری
* امام فخر رازی، سدهٔ ششم هجری
* کمال‌الدین بهزاد، نقاش و مینیاتوریست عصر تیموریان
* امیر علیشیرنوایی، دانشمند و شاعر عصر تیموریان
* میرعلی هروی، خوشنویس عصر تیموریان
* مولانا حسین واعظ کاشفی، واعظ عصر تیموریان
* میرخواند، مورخ عصر تیموریان
* گوهرشادبیگم، همسر سلطان شاهرخ تیموری، یکی از زنان نیکوکار و نامدار
* معین الدین شاهرخ تیموری، از بزرگترین پادشاهان تیموری و شاهی هنرپرور و ادب دوست
* ساتی‌برزن، والی هریوا، در عصر داریوش سوم، آخرین شاهنشاه هخامنشی
* خواجه محمد ابوالولید، واعظ سدهٔ سوم هجری
* خواجه علی موفق بغدادی، شاعر سدهٔ سوم هجری
* فوشنجی هروی، عارف سدهٔ چهارم هجری
* شهزاده قاسم، از نوادگان پیامبر اسلام
* شهزاده عبدالله، از نوادگان پیامبر اسلام
* سلطان آغا
* خواجه غلطان ولی، استاد خواجه عبدالله انصاری(البته استاد حضرت خواجه در طريقت، حضرت شيخ ابوالحسن خرقاني در خرقانِ سمنان بوده‌اند.)
* ملا ناسفنج
* سید عبدالله مختار، از بزرگان مشایخ هرات
* ابوعبدالله هروی، از مشایخ تصوف
* سیفی هروی، مورخ سدهٔ هشتم هجری و مؤلف تاریخ‌نامه هرات
علاوه بر هرات، شهرستانِ چشتِ شریف در۱۶۰ کیلومتری شرق هرات واقع شده است که ازمسیر شهرستان «اوبه» در۹۰ کیلومتری هرات می‌گذرد ودرسرِ شاه‌راه هرات به چخچران واقع شده است. چشت شریف یکی ازشهرستان های مهم هرات است که معدن مهم سنگ مرمر وهم چنین بند حیاتی و مهم سلما درآن واقع شده است. شهرستان چشت ازآنجا که درکنار دریای هریرود واقع شده است، یکی از شهرستان‌های زراعتی و حاصلخیز می‌باشد که زمین‌ها ی آن دو فصل کشت می‌شود، یک فصل گندم و بعد از برداشت گندم روی‌‌ همان زمین ماش می‌کارند. از دیگر محصولات این شهرستان برنج صدری و برنج نیلوفر است که جزو محصولات مهم این شهرستان می‌باشد.
روی طاقِ دروازه‌ي ورودیِ چشتِ شریف نوشته شده است:« به مرکز طریقهٔ چشتیه خوش آمدید». در سمت چپ دروازه‌ي ورودی درست به کنار جاده، ساختمان خرابه‌اي از خانقاه شریف واقع شده است که محل عبادت سلسله‌ي چشتیه بوده است. کمی آن طرف‌تر از این خانقاه، زیارتگاهی با دو گنبد و منار دیده می‌شود که قبر سلطان مودود چشتی یکی ازبنیان‌گذاران و مبلغین سلسله‌ي چشتیه است. درمیان صحن زیارتگاه یک مدرسه دینی واقع شده است که تعدادی مبلغ دين در آنجا زندگی می‌کنند. درمیان زیارتگاه روی یک لوحه‌اي که قاب گرفته شده است در مورد سلطان مودود چشتی با خط خوش وقلم‌نی تذكره‌اي نوشته شده که خلاصه‌ي آن چنین است:
حضرت سلطان مودود چشتی دررجب سنه ۴۳۳ ه ق درچشت شریف به دنیا آمد ودرعمر ۷ سالگی قرآن را از حفظ بود و به عمر ۱۶ سالگی به کمال علوم رسید و در این هنگام کتاب‌های منهاج العارفین و خلاصت الشریعه را تصنیف کرد و در ۲۹ سالگی از جانب پدرِ بزرگوارش سیدنا ناصرالدین ابویوسف چشتی، برسجاده خلافت وارشاد نشست و به هدایت خلق مشغول گشت و درممالک شام، فلسطین، عراق، عربستان، وبلخ و بخارا، سیرنمود. به روایتی ۱۲ خلیفه دراطراف و اکناف داشته است.
و مریدان زیادی ازانس وجن داشت. ودرجمله‌ای چنین آمده است « ونقل است که اگر وی را طواف کعبه آرزو بودی ازنظرمردمان غائب شدی وطواف نموده بازآمدی »
درمورد سلسله چشتیه درهمین لوحه چنین نوشته شده است:« سلسلهٔ چشتیه در۳۱۴ هجری توسط خواجه شراف الدین ابواسحاق شامی، شایع واساس گذاری شده است. »
(در سده‌ي پنجم و ششم هجری چندتن از بزرگان دین در خراسان قصبه‌ي چشت، یک سلسلهٔ رشد و هدایت را بنيان نهادند. این نظام خانقاهی بنامِ چشتیه پا گرفت. در تاریخ این فرقه نام بزرگانی چون خواجه ابو احمد ابدال چشتی (م ۳۵۵)، [برخی از منابع خواجه ابدال چشتی را مؤسس طریقهٔ چشتیه دانسته‌اند و فقط سلسله را به خواجه معین به علت شهرت وی و تبلیغات گستردهٔ او که به سادگی از کنار آن نمی‌توان گذشت، منسوب کرده‌اند؛ و گرنه مؤسس اصلی طریقهٔ چشتیه را همین «خواجه ابو احمد ابدال چشتی» می‌دانند که در بارهٔ وی نوشته‌اند که: «شرف الدین ابو اسحاق شامی»، از مشایخ بزرگ صوفیه (اواخر ۳ و اوایل ۴ق.) معروف به «خواجهٔ اهل چشت»، که جامع میان علوم ظاهر و باطن و در ریاضت ممتاز بود و از شاگردان «ممشاد دینوری» محسوب می‌شد. پس از بشارت به تولد او، در بارهٔ وی گفته‌است که از وی (خواجه ابدال) خاندان عظیمی ظاهر خواهد شد، «خواجه محمد بن ابی احمد چشتی»، پسر «خواجه احمد» (م ۴۱۱)، «خواجه یوسف بن محمد سمعان» (م ۴۵۹) ـ «خواجه مودود چشتی» (م ۵۲۷)، «خواجه احمد مودود چشتی» (م ۵۹۷ ق)، «شیخ احمد چشتی» و برادرش «خواجه اسماعیل چشتی »[که مدفن تمامی این بزرگان واقع در چشت شریف است]، به چشم می‌خورد. از «خواجه قطب الدین مودود چشتی » یک سلسلهٔ دیگر بنام سلسله مودودیه پايه‌گذاري شد - این سلسله از طريق پسر اولاد «خواجه قطب الدین مودود چشتی» از چشت به طرف بلوچستان آمد به این سلسله خرقهٔ ارادت از «خواجه مودود» به فرزندش «خواجه نجم الدین احمد مشتاق» رسید- سلسلهٔ این بزرگانِ مودودی به قومهای افغان، براهوهی و بلوچ رسيده است - این سلسله بنامِ مودودیه چشتیه معروف شد. آخرين پير «طريقت چشتيه» حضرت مولانا «سيد عثمان مودودي چشتي» هستند كه ايشان جانشين بلافصل
مقتدانا «حضرت آیت الله شیخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی)»(قدس سره) مي‌باشند. حضرت مولانا «سيد عثمان مودودي» به مدت ده سال در مشهد مقدس تشريف داشتند كه اكثر عرفاي خراسان و ايران از محضر پربركت ايشان مستفيض مي‌گرديدند و سرانجام به شهر هرات عزيمت فرمودند. لازم به يادآوري است حضرت پروفسور مولانا علامه «سيد ابوالاعلي مودودي» يكي از بزرگترين اسلام‌شناسان امروز جهان اسلام، (صاحب كتب زيادي در اسلام و فلسفه و حكمت و ...) برادرِ حضرت «سيد عثمان مودودي» مي‌باشند. كه بر اهل تحقيق واجب و لازم است كه براي شناخت بيشتر مطالب و معاني اسلامي به آثار اين علامه‌ي بزرگ مراجعه و بهره‌مند گردند. بنا به فرمايش استاد «سياوش فرداد» سالها پيش دانشمند و مولاناشناس بزرگ زنده ياد سركار خانم «آنه ماري شيمل» كه به مشهد تشريف آورده بودند چندين بار درخواست ملاقات و ديدار حضرت «سيد عثمان مودودي» را داشتند كه بالاخره در مشهد مقدس به همراهي‌ِ تعدادي از اساتيدِ برجسته من‌جمله استاد «حسن لاهوتي »و استاد «سياوش فرداد» و ديگران به زيارت حضرت «مقصود علي‌شاه كاشاني» نائل گرديده و سپس به زيارت حضرت «سيد عثمان مودودي» افتخار تشرف پيدا كردند حضرت مولانا «سيد عثمان مودودي» اين بانوي بزرگوار را دختر شايسته و فرزند به حق مولانا جلال‌الدين محمد بلخي مي‌دانستند و مي‌ناميدند.)

درادامه‌ي اين لوحه چنین آمده است:« سلسلهٔ قادریه توسط «حضرت شیخ عبدالقادرگیلانی»، و سلسلهٔ سهروردیه توسط «شیخ شهاب الدین سهروردی» درسنه ۶۲۰ ه وسلسلهٔ نقشبندیه توسط «شاه نقشبند» درسنه حدود ۸۰۰ ه ق پایه گذاری شده است.»

هو مدد

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

ديوان حضرت عمان ساماني

كيست اين پنهان مرا در جان و تن
كز زبـان مـن هــمـي گـويـد سـخـن
با درود خدمت خوانندگان بزرگوارِ وبلاگ پيمانه، در اين پُست قصد دارم يكي از بهترين شعراي عرفانيِ كهن‌گويِ معاصر را خدمت شما گراميان معرفي نمايم.
بيت فوق را دهه‌ي شصتي‌ها از راديو زياد شنيده‌اند و بسياري گمان مي‌برند كه اين بيت در «مثنوي معنوي» يافت مي‌شود. زيرا به لحاظ ساختار و وزن و معاني، بي شباهت به اشعارِ «مولانا جلال الدين محمد بلخي(مولوي)»، نيست. اما اين بيت، مطلعِ شعرِ نخستِ ديوانِ حضرت «عمان ساماني»، با نام «گنجينة الاسرار» است كه اين شاعر بلند پايه، ديوان خود را با چنين استحكامي آغازيده است و تا پايان بر همين منوال انجاميده.
ديوان ايشان را به صورت فايلِ Word از اينجا مي‌توانيد دانلود كنيد.
مختصري از شرح حال اين عزيز برگرفته از مقدمه‌ي كتاب را در ادامه مي‌خوانيد:

عمان سامانی از شاعران معروف شهر سامان از توابع شهرستان شهرکرد استان چهارمحال و بختیاری ایران است. میرزا نور الله «عمان سامانی» ملقب به تاج الشعرا از شاعران صاحب نام و پر آوازه سالهای ۱۲۵۸ تا ۱۳۲۲ قمری است، نیاکان او همه از دری سرایان، پارسی گویان و آذری سرایان اعصار خود بوده‌اند، پدرش میرزا عبدلله متخلص به «ذره» مولف «جامع الانساب» و جدش میرزا عبدالواهاب سامانی متخلص به«قطره» و عمویش میرزا لطف لله متخلص به «دریا» همگی از شاعران عهد ناصری بوده‌اند که در دانش‌های دیگر نیز دستی داشته‌اند. میرزا نورالله همانند بسیاری از نیاكان خود در سلك تصوف و عرفان بودند، در حلقه ارادتمندان سعادتعلیشاه اصفهانی مشتهیر به طاووس العرفا بود.

علی اكبر دهخدا درباره عمان سامانی می‌نویسد: میرزا نوراﷲ بن میرزا عبداﷲ بن عبدالوهاب چهارمحالی اصفهانی. ملقب به تاج الشعراء و مشهور به عمان سامانی. وی از اهالی قریه «سامان» است که آن از قرای چهارمحال خاک بختیاری می‌باشد. وی در سال ۱۲۶۴ هـ.ق. متولد شد و در شب سه‌شنبه دوازدهم شوال سال ۱۳۲۲ هـ.ق. درگذشت و در وادی السلام نجف دفن شد. او را دیوانی است به نام «گنجینة الاسرار» که در هند و در ایران به چاپ رسیده‌است».

نقل است که جنازه عمان را در مسجد جامع سامان به خاک سپردند و بعدها به نجف اشرف و غری شریف به دار الاسلام انتقال دادند.

از آثار عمان سامانی می‌توان به گنجینة الاسرار و مخزن الدرّر اشاره کرد. گنجینة الاسرار شاهکار عمان است. حبیب الله فضائلی در وصف گنجینة الاسرار آورده‌است این کتاب بحق کنز اسرار یا چنانچه خود سراینده نامیده گنجینه اسرار است، اسراری از ظهور عشق و جمال، اسراری از راز و نیاز عاشق و جذبه‌های معشوق، اسراری از سیر و سلوک و حالات وجد و شوق، اسراری از سوز و گداز و هجران و وصل.

هو مدد

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

پوست كندن پرتقال و رهبري اركستر

با سلام و درود خدمت خواندگان گرامي وبلاگ پيمانه، شما بزرگواران را به خواندنِ مطلبي از سايت «اُشو سِنْتِر» درباره‌ي آگاهي دعوت مي نمايم:


به همه چیز توجه داشته باشید؛
کوچک و بزرگ ندارد. خدا را می‌توان همه‌جا پیدا کرد
یکی از شاگردان ایکیو سراغ او رفت.
باران می‌بارید. شاگرد وارد کلبه‌ی ایکیو شد
و چتر و کفش‌هایش را بیرون گذاشت.
پس از به جا آوردن احترام،
ایکیو از او پرسید: چترت را کدام طرف کفش‌هایت گذاشتی؟
شاگرد متحیر شد. این چه سوالی بود…
معمولاً اساتید در مورد خدا، بیداری کندالینی،
باز شدن چاکراها و نورهایی که در ذهن‌تان می‌درخشند، می‌پرسند؛
اما ایکیو سوالی کاملاً معمولی پرسیده بود.
کفش و چتر چه ارتباطی با معنویت داشتند؟
شاگرد نمی‌توانست به یاد آورد که چتر را کدام طرف کفش‌هایش گذاشته‌است.
اصلاً چه کسی به چنین موضوعی اهمیت می‌دهد؟
ایکیو شاگرد را نپذیرفت و به او گفت: برو و هفت سال دیگر مراقبه کن
شاگرد جواب داد: هفت سال دیگر! به خاطر این اشتباه کوچک؟
ایکیو گفت: اشتباه، بزرگ و کوچک ندارد.
تو هنوز با آگاهی کافی زندگی نمی‌کنی. همین
فرقی میان چیزها نگذارید.
نگویید این موضوع، کوچک و بی‌اهمیت است و آن کار معنوی‌است.
آگاه باشید و آن‌گاه همه چیز معنوی می‌شود.
بدون حضور و آگاهی، همه چیز خالی از معنویت خواهد بود
معنویت را شما انتشار می‌دهید.
معنویت، هدیه‌ی شما به جهان است
انرژیِ مراقبه کیمیاست؛
پست‌ترین‌ها را به والاترین‌ها تبدیل می‌کند.
یک پرتقال را طوری پوست بکنید که گویی یک ارکستر را رهبری می‌کنید
همراه با آگاهی، همه چیز معنوی است.
اشو
برگردان از فرشید قهرمانی

هو مدد

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

حضرت ابراهيم ادهم

ابراهيم ادهم گفت: در همه عُمر در دنيا سه شادي به دلم رسيد و به آن سه شادي نفسِ خويش را مقهور و مغلوب كردم: 1- در شهرِ انطاكيه برهنه‌پاي و برهنه‌سر مي‌رفتم هر كس به من طعنه‌اي مي‌زد، آخر يكي گفت: اين بنده گريزپاست كه از خداوندِ خويش گريخته! مرا آن سخن خوش آمد كه به حقيقت چنان بودم، و با خود گفتم: اي گريخته‌ي رميده، كي باشد كه از درِ آشتي درآيي؟ 2- در كشتي نشسته بودم، مسخره‌اي در ميان آن جماعت بود كه ساعت به ساعت آمدي و بر قفايِ من سيلي زدي، كه در ميانِ آن مردم مرا از همه حقيرتر مي‌ديد! 3- در شهرِ منطيّه سر به زانويِ غم نهاده و در واديِ كم و كاستيِ خود افتاده، بي‌حرمتي بيامد و بندِ لنگِ دورِ كمرِ خود را بگشاد (ادرار كرد) و گفت: بگير اي شيخ اين گلاب است! در آن حال نفسِ من از حقارت نيست گشت و دلِ من بدان شاد شد و آن شادي را از بارگاهِ كبريائي برايِ خود سعادت يافتم. (كشف الاسرار اثر خواجه عبدالله انصاري)

ابواسحاق ابراهیم بن ادهم بن منصور زید بن جابر بلخی از عرفا و زهّاد نیمه اول قرن دوم هجری از طبقه اول صفویه به شمار می آید. تولد او را حدود سال 100 هجری روایت کرده‌اند. وی از امیر زادگان بلخ بود که متحول شده و قدم به دایره سیر و سلوک نهاده بود. مورخین او را از اهالی قبیله بنی عجل در قبیله بنی تمیم می‌دانند و نسب او از این جهت مهم است که این طایفه در التزام به تشیع مشهور بود و به همین دلیل اکثر مورخان ابراهیم ادهم را شیعه می دانند. وی پس از ترک سلطنت ظاهری، رو به صحرا نهاد. به گفته عطار نیشابوری، پس از ترک بلخ به نیشابور رفت و مدت 9 سال در غاری به عبادت و ریاضت پرداخت، سپس به مکه رفت و مجاورت خانه خدا را برگزید، آن‌گاه به شام رفت. در برخی از منابع تاریخی آمده است که ابراهیم ادهم در مکه به خدمت امام زین العابدین و امام محمد باقر علیه السلام رسید و از برکات آنان بهره مند شد. بنا بر روایاتی، هنگامی که امام صادق علیه السلام از کوفه عازم مدینه بود، ابراهیم نیز همراه جمعی از علما به مشایعت امام رفت. اغلب مورخان تاریخ وفات او را سال 160 یا 161 قمری و قبرش را در بغداد یا شام می‌دانند.( دایره المعارف تشیع، دایرةالمعارف اسلامی، حلیه الاولیاء)

ابتدا ابراهیم ادهم آن بود که پادشاه بلخ بود، و عالمی زیر فرمان داشت و چهل شمشیر زرین با چهل گرز زرین در جلو و عقب او میبردند. یک شب بر تخت خفته بود نیم شب سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام میرود، آواز داد که کی است. گفت آشناست اُشتری گم کرده ام بر این بام طلب میکنم. گفت ای جاهل اُشتر بر بام میجویی. گفت ای غافل تو خدای را در جامهء اطلس خفته بر تخت زرین میطلبی. از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتشی در دلش افتاد تا صبح آنروز نخوابید. چون روز شد بر تخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگین، ارکان دولت هر یکی بر جای خویش ایستادند، غلامان صف کشیدند، ناگاه مردی با هیبت از در درآمد چنانکه هیچ کس را از خشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی، جمله را زبانها بگلو فرو شد، همچنان می آمد تا پیش تخت، ابراهیم گفت چه میخواهی. گفت در این رباط فرو می آیم. گفت این رباط نیست سرای من است تو دیوانه‌اي. گفت این سرای پیش از این از آن کی بود. گفت از آن پدرم. گفت پیش از آن. گفت از آن پدر پدرم. گفت پیش از آن. گفت از آن فلان کس. گفت پس رباط این بُود که یکی می آید و یکی میگذرد. این بگفت و ناپدید شد و او خضر علیه السلام بود. سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد، و دردش بر درد بیفزود. گفت اسب زین کنید که به شکار میروم که مرا امروز چیزی رسیده است که نمیدانم چیست، خداوندا این حال بکجا خواهد رسید. اسب زین کردند روی به شکار نهاد، سراسیمه در صحرا میگشت چنانکه نمیدانست که چه میکند، در آن سرگشتگی از لشکر جدا افتاد در راه آوازی شنید که «انتبه»، بیدار گرد، ناشنیده کرد و برفت. دوم بار همین آواز آمد، هم بگوش درنیاورد. سوم بار همان شنید، خویشتن را از آن دور افکند. چهارم بار آواز شنید که «انتبه قبل ان تنبه» بیدار گرد پیش از آن که بیدار کنند. اینجا یکبارگی بی اختیار میشود، ناگاه آهوی پدید آمد خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو با او به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند تو مرا صید نتوانی کرد، ترا از برای اینکار آفریده اند که میکنی، هیچ کار دیگر نداری. ابراهیم گفت این چه حالی است ، روی از آهو بگردانید، همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوس زین آواز آمد، خوفی در او پدید آمد و کشف زیادت گشت. چون حق تعالی خواست تا کار تمام کند سه بار دیگر همان آواز آمد تا کشف به اتمام رسید و ملکوت بر او گشاده گشت، یقین حاصل شد و فرو آمد و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت، توبه کرد، شبانی را دید نمدی پوشیده وکلاهی از نمد بر سر نهاده ، گوسفندان در پیش کرده. بنگریست غلام وی بود، قباء زرکشیده و کلاه مغرق بدو داد و گوسفندان بدو بخشید و نمد از او بستد و در پوشید و کلاه بر سر نهاد... پس همچنان پیاده در کوهها و بیابانها بی سر و پا میگشت و بر گناهان خود نوحه میکرد. پس از آنجا به نیشاپور افتاد، گوشه‌ي خالی می‌جست که به طاعت مشغول شود، تا بدان غار افتاد که مشهور است. نه سال ساکن غار شد... روز پنج‌شنبه به بالای غار برفتی و پشته‌ي هیزم گرد کردی و صبحگاه روی به نیشاپور کردی و آنرا بفروختی و نماز جمعه بگذاردی و بدان سیم نان خریدی و نیمه به دراویش دادی و نیمی بکار بردی و بدان روزه گشادی تا دگر هفته باز آن ساختی... چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگریخت و روی به مکه نهاد... نقل است که چهارده سال قطع بادیه کرد که همه را در نماز و تضرع بود تا نزدیک مکه رسید... نقل است که چون از بلخ برفت او را پسری ماند به شیر و چون بزرگ شد پدر خویش از مادر طلب کرد، مادر حال بگفت که پدر تو گم شد... نقل است که گفت وقتی در بادیه متوکل میرفتم، سه روز چیزی نیافتم، ابلیس بیامد و گفت پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج میروی با تجمل به حج هم توان شد که چندین رنج بتو نرسد. گفت چون این سخن از وی بشنیدم، بسر بالایی برفتم ، گفتم الهی دشمن را بر دوست گماری تا مرا سوزاند، فریاد رس که من این بادیه را به مدد تو قطع توانم کرد، آواز آمد یا ابراهیم آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما بیرون آوریم، دست در جیب کردم چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بینداختم ابلیس از من رمید و قوتی از غیب پدید آمد. (تذكره الاولياء، شيخ فريد الدين عطار نيشابوري)